نظریه ی انگیزش بر اساس راجرز و مازلو
نظریه ی انگیزش بر اساس راجرز و مازلو :
بر اساس نظر راجرز و مازلو گرایش انسان این است که،پتانسیل بالقوه خویش را توسعه دهد . و ما در جلسه مشاوره انلاین خارج از کشور هم به این نکات توجه می کنیم .با توجه به اینکه در انسان یک نیروی درونی بیولوژیکی برای توسعه توانایی ها و استعدادهای سرشتی در جهت تحول نهفته است. انگیزه فرد گرایش به سوی تکامل و توسعه و تجهیز اساسی خود است .شکوفایی اصلی ذاتی و ژنتیکی است مانند کشاننده ولی فقط در انسان وجود دارد و می تواند به وسیله روابط بین فردی و پس خوراند آنها تسهیل شود یا از آن جلوگیری شود. پس شکوفا شدن گرایش شکوفا شدن فرد را ا انگیزه می کند. که دست به تجربیات تازه و چالش انگیز بزند و فرایند ارزش گذاری ارگانیسمی اطلاعات لازم را در اختیار فرد قرار می دهد تا تشخیص دهد آیا این تجربیات تقویت کننده رشد هستند یا نه.
راجرز مدت طولانی به بازدارنده های نیاز به خودشکوفایی می اندیشید و در آن زمینه تحقیق می کرد.به نظر روی خود به عنوان من سازمان یافته خویشتن پذیری پیدا کرده و هنگامی که خویشتن پذیری بوجود آید فرد عملی را انجام می دهد که دیگران او را بپذیرند. بنابراین خودشکوفایی به وسیله روابط بین فردی و پس خوراند حاصل از آن می تواند تسهیر یا منع شود .
یکی از مفاهیم اصلی راجرز توجه مثبت نامشروط است که اولین بار توسط والدین کودک ارزانی می شود و باعث می شود انرژی خود به سوی خودشکوفایی حرکت کند زیرا برداشت فرد از خود با واکنش دیگران سازش دارد اگر توجه غیر مشروط به مشروط تغییر کند انرژی خودشکوفایی صرف مقاومت ها می شود زیرا فرد می خواهد که از خود محافظت کند چنانچه احساس خود ارزشمندی در فرد وابسته به رفتار خاص باشد آن را توجه مثبت مشروط می نامد.
و در چنین شرایطی فرد دچار اضطراب می شود پس اضطراب موجود مقاومت هایی در فرد به راه می اندازد تا اینکه فرد به انکار یا تحریف شناختی خویش مبادرت ورزد زیرا آنها را با خود پنداشت خویش سازش نایافته تلقی می کند. در چنین شرایطی که خویشتن فرد مجبور به پذیرش نظر دیگران است دیگر آزادی عمل وجود نداشته و تحول دچار وقفه می شود که این امر را سازش نایافتگی تلقی می کنند به نظر راجرز برای اینکه افراد به کنش کامل نایل شوند باید توجه مثبت غیر مشروط داشته باشند .تا بتوانند مقاومت ها را کاهش داده و امکان تحول خویش را فراهم سازند راجرز برخلاف فروید معتقد است که مکانیسم های دفاعی برای سازش و فاعق آمدن بر مشکلات ضرورت ندارند چرا که این مکانیسم ها در اثر ناهمخوانی بیشتر باعث
اختلال در تعادل نیازها می شود .
معتقد است که محیط اجتماعی می تواند سلامت روانی را بهبود بخشد و وقتی ما نسبت به دیگران اظهار نظر مثبت یا منفی می کنیم .همان نظر را نسبت به خویش اعمال می کنیم برای مثال هنگامی که فرد نسبت به دیگری احساس مثبت داشته باشد نسبت به خودش هم تصور مثبت دارد .